((به نام خدا))

فصلی بود از چشمه ی ده ،صدای ناله می آمد

به گمانم سنگ می نالید

از حجم شدید دلهره ی زمستان

و بیدِ کنار چشمه می لرزید

از وحشت سرمای سخت

و دست تمام سنگهای روستا یخ زده بود

از هراسِ برف

روستا پر بود ؛ از بیداد یخ

اما ناگهان صدای پایی آمد

ندایی آمد

خورشید تابید ، باد وزیدن گرفت ، زمین گرم شد

صدای مهربان شکوفه ها روی شاخه ی صبر

بهار را فراخواند

و بهار کوله اش را روی زمین گذاشت؛

به دست هر سنگ سرد یک علف هدیه داد

و قلب یخ زده چشمه را آب کرد

بهار آمد و لب تمام بیدها خندید

بید کنار چشمه باز میلرزید 

اما نه از هراس ، از شادی قدوم بهار

بهار آمد و دست میوه ها را گرفت ؛

و تا باغچه های "قره بلاغ" کشاند

هرکدام را روی شاخه ای نشاند

حالا دهِ ما سرشار از شکوفه است ؛ 

شکوفه های سبز و سفید و صورتی

شکوفه هایی که نوید میدهند هر رهگذر و عابری را

نویدِ آمدن سیب،گردو،آلو و زرد آلو

حالا بهار روی زمین قره بلاغ نشسته است

روستا پر است از شادی و نسیم و شَعَف 

و پر شده است از مردمی منتظر

مردمی که دو فصل منتظر آمدن بهار بودند 

تا جسم ، به نسیم روح بخش اش بسپارند

و روح در هوای بهشت گون اش رها کنند

"" نزول قدوم سبز بهار بر روی خاک سرد قره بلاغ گرامی ""